خشمگین ترین سیاه آمریکا !
مالکوم ایکس ، سیاه پوست مبارز آمریکایی مشهور تر از آن است که احتیاج به معرفی داشته باشد . مالکوم ایکس در سال 1925 در اماها در آمریکا متولد می شود . پدر او کشیشی از فرقه باپتیست ها بوده و او همراه والدینش در سنین کودکی به شهرر لانسینگ و بعد به میشیگان میرود و او در کودکی از پدر و مادر محروم میشود و بزودی مدرسه را ترک می نماید و سر از نیویورک در می آورد و مدتی بعنوان پیشخدمت در هارلم کار میکند . سپس در دنیای زیر زمینی شروع به فروش ماریجوانا نموده و خود به کوکائین معتاد میشود و به کار دزدی می پردازد و بالاخره در حالیکه هنوز در آغاز جوانی است مبدل به یکی از چهره های خطرناک هارلم گشته و به دامن اعتیاد و دزدی و مواد مخدر فروشی و فساد می افتد و آنگاه در سال 1946 محکوم به ده سال زندان میگردد . در زندان با فرقه مسلمانان سیاه پیرو عالیجاه محمد آشنا میشود و آنگاه نور هدایت اسلام بسراغش می آید و وجود او را بناگهان دگرگون می کند و آنچنان شعله ور میسازد که خود بارقۀ امید و راهنمایی برای ستمکشان سیاه پوست آمریکا می شود و سخنان انقلابی اش بر علیه نژاد پرستی سفید پوستان و جنایات آنان همه جا در دل دشمنانش هراس می افکند ... و سرانجام همانطور که خود می گوید : « من با این حقیقت مواجه هستم که میدانم در هر لحظه از روز یا شب ممکن است مرگ بسراغم بیاید ... میدانم که جامعه ها اغلب افرادی را که به دگرگون کردنش کمک کرده اند کشته است ، اما اگر من بتوانم در حالی بمیرم که نوری آورده باشم یا حقیقتی با معنی ارائه داده باشم که به از بین بردن سرطان نژاد پرستی آمریکا کمک کند ، در آن صورت تمام اینها مدیون الله است و فقط اشتباهات از من میباشد . گلوله های دشمنانش آزادیِ فریاد هایش را در گلویش خفه میکند ... ولی مگر حق با گلوله کشته میشود و یا زبان تاریخ از گفتن می ایستد ؟ »
. . .
نیچه : فیلسوفی که دیوانه مُرد !
روز سوم ژانویه 1889 ، میدان کارلو آلبرتو ، شهر زیبا و وجد آور تورن در ایتالیا :
یک کالسکه چیِ خشن دارد اسب مفلوک خود را به شدت شلاق می زند . عابری این صحنۀ ناگوار را می بیند . منقلب می شود و اشک ریزان به سوی آن حیوان مظلوم می شتابد : مرد گریان ، گردن اسب را در آغوش می گیرد و آن را با مهربانی نوازش می کند و پس از چند لحظه ، در برابر چشمان حیرت زدۀ کالسکه چی و ناظران ، ناگهان نقش بر زمین می شود . کسی نمی داند عابر ناشناسی که بر کف خیابان افتاده ، فردریش نیچه است ، مهمترین فیلسوف قرن نوزدهم . روز فاجعه ، سوم ژانویه 1889 است . کسوف معنوی نیچه با سقوط در میدان کارلو آلبرتو آغاز شد و در 24 اوت 1900 بر اثر سکتۀ قلبی به پایان رسید .
ریشه های کسوف معنوی نیچه :
1. زندگی و زیسته ی خانوادگی
2. زیسته ی عقیدتی
3. زیسته ی جسمانی و روحی
4. زندگی جنسی
5. زندگی عاطفی و عشقی
6. زندگی در تنهایی
میرزاده عشقی به قتل رسیده است !
عاشقـی را شرط تنهـا نالـه و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
آثاری که باعث قتل « میرزاده عشقی » شد !
اشعاری که تحت عنوان : ( جمهوری سوار ) ، ( مظهر جمهوری ) ، ( نوحۀ جمهوری ) و همچنین مقالۀ ( آرم جمهوری ) که در آخرین روزنامۀ قرن بیستم سال 1342 چاپ شده و به قیمت جان عشقی تمام شده است !
براستی که درگذشت شاعرانی چون عشقی آن هم در دوران جوانی برای عالم ادبیات ضایعۀ بزرگ و فاجعۀ جبران ناپذیری است که با مرور زمان قدر و منزلت روحی ، فکری و اخلاقی آن شاعر شهید ملی بیشتر نمایان است .
دریغا : خوش درخشید ولی دولتِ مستعجل بود .
آثار : اپرای رستاخیز شهریاران ایران _ ایدآل _ کفن سیاه و .....
« در صفحه اول روزنامه قرن بیستم ( آخرین شماره ! ) کاریکاتور مردی خر سوار را نشان می دهد که خود را به پای خُم رسانده و مشغول تناول شیره است و در کنار کاریکاتور مزبور چنین نوشته شده : « جناب جمبول بر خر جمهوری ، سوار شده شیره ملت را مکیده و میخواهد بر سر ما شیره بمالد ! » . سپس در صفحه دوم جریدۀ مذکور این اشعار چاپ شده :
جمهوری سوار
تفصیل جناب جمبول
( مثنوی سیاسی ، یا داستان کاکا عابدین و یاسی )
هست در اطراف کردستان دِهی
خاندان چند کردِ ابلهی
قاسم آباد است آن ویران ده
این حکایت ، اندر آن واقع شده :
کدخدائی بود کاکا عابدین
سرپرست مردم آنسرِ زمین
خمره ایرا پر ز شیره داشته
از برای خود ذخیره داشته
مرد دزدی نا قلا « یاسی » بنام
اهل ده در زحمت از او صبح و شام
بود همسایه بر آن ، کاکای زار
وای از همسایۀ نا سازگار
عابدین هر گه که میگشتی برون
یاسی اندر خانه می رفتی درون
نزد خم شیره ، بگرفتی مکان
هم از آن شیرین ، همیکردی دهان
این عمل تکرار هی میگشته است
شیره هم رو بر کمی میهشته است
تا که روزی ، کدخدای دهکده
دید از مقدار شیره کم شده
لاجرم اطراف خم را کرد سیر
دید پای خمره جای پای غیر
پس همه جا جای پاها را بدید
تا بدرب خانۀ یاسی رسید
بانگ زد ای یاسی ! از خانه درآ
اینقدر همسایه آزاری چرا ؟
دزد شیره ، یاسی نیرنگ باز
کرد گردن را ز لای در دراز
گفت او را اینچنین ، کاکا سخن :
« تو چه حق داری خوری از رزق من !
شیره من ، از بهر خود پرورده ام »
خواست تا گوید که من کی کرده ام :
عابدین گفتش : « نظر کن بر زمین
جای های پای های خود ببین »
دید یاسی موقع انکار نیست
چاره ای جز عرض استغفار نیست
« گفت : من کردم ولی کاکا ببخش
بنده را بر حضرت مولا ببخش »
بار دیگر گه که کردم اینچنین
کن برونم یکسر از این سرزمین »
از ترحم ، عابدین صاف دل
جرم او بخشید و شد یاسی خجل
چونکه از این گفتگو چندی گذشت
نفس اماره ، به یاسی چیره گشت
باز میل شیره کرد آن نا بکار
اشتها برد از کفش ، صبر و قرار
دید بسته عهد او با عابدین
که ندزدد شیره اش را بعد از این
فکر بسیاری نمود آن نابکار
تا در این بابت ، برد حیله بکار
رفت بر پشت خری شد جایگزین
راند خر را در سرای عابدین
دست خود را در درون خم ببرد
تا دلش می خواست از آن شیره خورد
کار خود را کرد ، چون بر پشت خر
با همان خر ، آمد از خانه بدر
بار دیگر باز کاکا در رسید
تا نماید شیره اش را باز دید
باز دید اوضاع خم ، بر هم شده
همچنین از شیرۀ خم کم شده
پای خود را کرد با دقت نظر
دید پای خمره ، جای پای خر !
اندرون خمره هم سر برد و دید
هست جای پنجۀ یاسی پدید
سخت در حیرت فرو شد عابدین
هم ز خر بد دل ، هم از یاسی ظنین
پیش خود می گفت این و میگریست :
ای خدا اینکار ، آخر کار کیست ؟
گر که خر کردست خر را نیست دست !
یاسی ار کردست ، یاسی بی سم است ؟
زد دو دستی بر سر آخر عابدین
وز تعجب بانگ بر زد این چنین :
« چنگ چنگ یاسی و پا پای خر
من که از این کار سر نارم بدر ! »
***
این حکایت زین سبب کردم بیان
تا شوند آگاه ابنای زمان
گر بخواهد آدمی ، پی گم کند
پای های خویشتن را سم کند
هر که اندر خانه دارد مایه ای
همچو یاسی دارد او همسایه ای
یاسی ما هست ای یار عزیز :
حضرت جمبول یعنی انگلیز
آنکه دائم کار یاسی می کند
وز طریق دیپلماسی می کند
ملک ما را ، خوردنی فهمیده است
بر سر ما ، شیره ها مالیده است !
او گمان دارد که ایران بردنی است
همچو شیره ، سرزمینی خوردنی است
با « وثوق الدوله » بست ، اول قرار
دید از آن ، حاصلی نآمد بکار
پول او خوردند ، بر زیرش زدند
پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند
چونکه او مأیوس گردید از وثوق
کودتائی کرد و ایران شد شلوغ
همچنین زیر جلی « سید ضیاء »
زد بفکر پست آنها پشت پا
کودتا هم کام او شیرین نکرد
این حنا هم دست او رنگین نکرد
دید هر چه مستقیماً می کند
ملت آنرا زود بر هم می زند
مردمان از نام او رَم می کنند
مقصدش را زود بر هم می زنند
گفت آن به تا بر آید کام من
از رهی کآنجا نباشد نام من
اندرین ره مدتی اندیشه کرد
تا که آخر کار یاسی پیشه کرد
گفت جمهوری بیارم در میان
هم از آن بر دست خود گیرم عنان
خلق جمهوری طلب را خر کنم
زانچه کردم ، بعد از این بدتر کنم
پای جمهوری چو آمد در میان
خر شوند از رؤیتش ایرانیان
پس بریزم در بر هر یک علیق
جمله را افسار سازم زین طریق
گر نگردد مانع من روزگار
می شوم بر گردۀ آنها سوار
فرق جمعی ، شیره مالی می کنم
خمره را ، از شیره خالی می کنم
ظاهراً جمهوری پر زرق و برق
وز تجدد هم ، کله آنرا بفرق
باطناً یاسی ایران ، انگلیس
خر شود بد نام و یاسی شیره لیس
کرد زین رو ، پخت و پز با سوسیال
گفت با آنها ، روم در یک جوال
شد سوار خر که دزدد شیره را
پس بگیرد پنج میلیون لیره را
نقش جمهوری ، به پای خر ببست
محرمانه زد بخم شیره دست
ناگهان ، ایرانیان هوشیار
هم ز خر بد بین و هم از خر سوار :
های و هو کردند که این جمهوری است
در قواره از چه او یغفوری است ؟
پای جمهوری و دست انگلیس !
دزد آمد دزد آمد ، ای پلیس !
این چه بیرق های سرخ و آبی است
مردم ، این جمهوری قلابی است
ناگهان ملت ، بنای هو گذاشت
کره خر رم کرد ، پا بر دو گذاشت
نه بزر قصدش ادا شد نه بزور
شیره باقی ماند ، یارو گشت بور
این :
آن شاعریست که :
ملت ایران در آینده مجسمه ها از او خواهد ساخت .
این :
آن شاعریست که :
قریحۀ سرشار ، افکار مهم ، نظریات بدیع و بالاخره آثار برجسته اش تاریخی خواهد بود .
به نقل از: ( روز نامۀ سیاست _ شمارۀ 29 رمضان )
شاعری می میرد . شاعری به قتل می رسد ! چقدر فاصله دارند این دو ؟
اگر ادبیات را روح یک ملت فرض کنیم ، شاعر چه نقشی در این « روح » دارد ؟
آیا افرادی که بعد ها با استناد بر تاریخی مکتوب ، برداشتی از قتل یک شاعر را در یک نقطۀ زمانی مشخص دارند ، می اندیشند که چرا شاعر مُرد ؟ یا به این بسنده می کنند که نوک انگشت های تأسف شان را بگزند ! یا هیچ کدام !!! میرزاده عشقی به قتل رسید . برای شادی روحش که هنوز هم در ادبیات ما می تپد خطی به یادگار بنویسید .
با تشکر
آرشام آزاد